تبليغاتX
...زندون تنهايي

...زندون تنهايي

     

            

 

نمي دانم هميشه آغاز من با تو پيوند خورده
يا اينکه خود را به هر نحوي با تو آغاز مي کنم
فقط همين را ميدانم كه
با تو شروع مي شوم
فرداي من در نگاه امروز تو نهفته است
و نگاه من هميشه نگران لحظه هاي توست
از خدا مي خواهم
تا هميشه
تا هستم
با تو باشم در پناه خودش
وگرنه نبودن را هزاران هزار بار بر بودن بي تو مي خواهم

 

پ.ن: اي دل نمي داني چه سبک باري و روشنايي است در ناليدن... اي مغرور محروم... حتي خدايان مي نالند... حتي گرگ صحرا مي نالد...

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387 13:4 توسط مجید زندونی |


      

 
فکر مي کردم فهمـيده ...

فکر مي کرد فهمــيدم ...

حرفـامونو زديم ...

بدون اينکه کسي چيزي بــفهمـه ...


 

پ.ن: تو هنوزم از کوچ منو می ترسونی      من همه دنیاتم ... چی ازم می دونی؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 20:22 توسط مجید زندونی |


 

                          

                     

سلام آقا

خوبی؟

می دونم که خوبی

آخه امروز از اون روزاست

یادمه همیشه دوست داشتی دور و برت شلوغ باشه

بلند شو ببین چقدر خونه شلوغه

همه اومدن تو رو ببینن

حتی اونی که 20 سال بهت سر نزده بود هم اومد

بار اول بود می دیدمش

ولی بین خودمون باشه... اصلا خوشم ازش نیومد

راستی...

خاله هم اومده بود

منتظر بود مثل همیشه وقتی می بینیش پیشونیشو ببوسی

دلش شکست

بدجوری هم شکست

همش خاکتو می بوسید و می گفت چرا منتظرش نموندی

آقا...

علی کوچولو هم بود

تو حیاط صدات کرد که ببریش پارک

ولی جواب اونم ندادی

منم یه معذرت خواهی بهت بدهکارم

که ظهر پشت بهت کردم

آخه نمی تونستم ببینم دارن خاک روت میریزن

 .....

امروز واسه آخرین بار پیشمون بودی

ولی اولین باری بود که بودی و همه چی بد بود

 

 

پ.ن1: نرفتم... نرفتی... اما رفت

  

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 13:12 توسط مجید زندونی |


 

                         

 

دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي که چين پوستينشان
مردمي که رنگ روي آستينشان
مردمي که نام هايشان
جلد کهنه شناسنامه هايشان
درد مي کند
من ولي...
تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده سرودنم
درد مي کند...

 ق.امين‌پور

 

 پ.ن۱: ندارد...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 19:26 توسط مجید زندونی |


 

 

                     

 


چيزهاي ساده ايست که نمي فهمم

چيزهاي پيچيده اي که تو مي فهمي تنها

کاش ميشد

آغوشي باشم

براي دلتنگي هايت

سرت را بگذاري

آرام بشوي

فهميدن چيزهاي پيچيده کار من نيست

کار من ديوانه ماندن است

دیوانه ی تو...


 

پ.ن: دوباره اومدم...

پ.ن۲: اونقدر حرف باهات دارم كه حالا حالاها هستم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 12:5 توسط مجید زندونی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دل زده از لیلی ها
خیلی دلم گرفته از خیلی ها

نمونده از جوونی هام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

وبلاگ الهه خانوم
لیلی عشق مجنون(زهرا خانوم)
امید روز آخرم(سها)
مازیار رپر (یک رپر تنها)
آسمان کوچک(×××S)
(¯`·._.·حرف دل·._.·´¯)
دست نوشته های احمقانه(LOonNy)
معجون عشق(الهه)
اگه عشق من تو نیستی(آرزو خانوم)
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

بهمن 1387

مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386




    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS